تئاتر شهر مال کیه؟

وسط سالن " تئاتر شهر" چهار راه ولیعصر، غرق در تماشای نمایش بودم. اجرای نمایش سمبلیکی بود که کارگردان آن به شیوه ی تئاتر های مدرن، تار عنکبوتی روی سر تماشاگران تنیده و در صحنه فضایی ساخته بود که انباری تاریکی را تداعی می کرد. بازیگران با چهره پردازی و ماسک و لباس خاصی، نقش های سوسک ، مگس، ملخ، کرم شب تاب و پروانه و... بازی می کردند.
ناگهان، هیاهوی بازیگران نمایش در هیات سوسک ها با لباس های تیره، شاخک ها و ماسک های خوفناک صورتشان از سمت راست تماشاگران، و مگس ها از سمت دیگر، وز وز کنان و نعره کشان به روی صحنه رفتند. اول با شنیدن ناگهانی این سرو صدا، چند سانتی از جا پریدم اما زود به خود آمدم و یاد آوری کردم که نمایش است ؛ باید خود دار باشم و این جا را انباری تاریک تصور کنم و این موجودات، نقش اهالی این انباری را بازی می کنند.
در گرما گرم تماشای نمایش بودم و تازه حالم سر جایش آمده بود که یک دفعه متوجه شیئ نرمی در زیر پایم شدم. این بار بیشتر از دفعه پیش از جا پریدم و ترسیدم. یک گربه پشم آلوی بزرگ بود که خودش را به ساق پایم مالید و به محض این که پایم را جمع کردم، به سرعت فرار کرد. از نگاه سوال برانگیز بغل دستی که مردی درشت اندام و سر طاس بود ، شرم کردم و به روی خود نیاوردم. فکر کردم او هم گربه را دیده، ولی اشتباه می کردم او متوجه نشده بود. جوری رفتار کردم که مثلا نترسیده ام ولی بغل دستی کنجکاو بود ببیند من از چه ترسیده ام . گربه از زیر پای او هم رد شده بود اما بقدری ظریف و با مهارت و نرم خود را به پشت صندلی جلو کشید و چنان از روی پاهای دراز شده و جمع شده تماشاگران رد شده بود که یک ردیف ده پانزده نفری متوجه حضور او نشده بودند. توجه تماشاگران به صحنه بود. فقط من بودم که داشتم با چشم دنبال گربه می گشتم. بغل دستی هنوز داشت مرا نگاه می کرد. جوری نگاهم می کرد که از چشمانش خواندم که می گوید : مزاحم شدی نگذاشتی این صحنه را خوب تماشا کنم. چشمم را با شرمندگی، از صورتش گرفتم و نفسی کشیدم. ولی کنجکاو بودم که ببینم این گربه، بالاخره چه کار خواهد کرد، کسی را مثل من خواهد ترساند یا نه ؟ من اساسا ترسم همیشه بی صداست. جیغ نمی زنم. دلم هری می ریزد، رنگم می پرد، قلبم شروع می کند به تند تند زدن، به طوری که از روی پیراهنم تکان هایش را می توانم ببینم. مطمئن بودم رنگم پریده اما خوشبختانه توی تاریکی سالن نمایش، کسی متوجه آن نمی شد. فقط به جلو نگاه می کردم. صورتم به روبرو بود ولی چشمم را یواشکی به سمت راست گرداندم که گربه را تعقیب کنم ولی ندیدمش. ناپدید شده بود. چشمانم به سمت راست متمایل بود. متوجه شدم که بغل دستی هنوز با تعجب مرا می پاید. زود چشمم را بر گرداندم. خودم را سرزنش کردم که: مرد حسابی این چه قیافه ای است که به خود گرفته ای مردم را ترساندی. حالا خیال می کنند تو دیوانه ای؟ مزاحم دیگران شدی، یک گربه است دیگر. حتما بقیه هم متوجه شده اند ولی ببین چقدر متین بر خورد می کنند، نه قیافه شان را مثل تو کج و کول می کنند و نه به روی خود می آورند؟
در این افکار مالیخولیایی بودم که آن چه انتظار ش را می کشیدم اتفاق افتاد. از ردیف چهارم صندلی های گوشواره ای سمت راست سالن تئاتر شهر، کمی مانده به صحنه، جیغ دختر خانمی از میان تماشاگران بلند شد. چند دختر و زن همراهش و یکی دوتا مرد دیگر از جایشان پریدند و در تاریکی دنبال چیزی گشتند. به زودی از یافتن نا امید شدند و سر جایشان نشستند. نگاهی از سر تفوق به بغل دستی کردم و با ابرو به آن اتفاق اشاره کردم و در دل گفتم دیدی، منظورم این بود.
همه تماشاگران، حتی بازیگران صحنه هم بازی شان را لحظه ای قطع کردند و چند ثانیه ای به این ول وله نگاه کردند و به کارشان ادامه دادند. دخترک هفده، هجده سالی داشت. دستش را روی قلبش گذاشته بود و با صدای پایین به بغل دستی اش چیز هایی می گفت. همه آن ها که بلند شده بودند، گربه را در یک چشم بهم زدن دیدند ولی گربه به چالاکی و ظرافت از زیرپا ها در رفته بود و از پله های جلوی صحنه (آوانسن) به نرمی بالا رفته و خود را به صحنه رسانده بود. روی صحنه که رسید، ایستاد، گربه ای بود درشت و کاملا سیاه ، با چشمانی طلایی و براق. نیم رخ که شد متوجه شدم یک ماده گربه ی زیبا با سینه های پرشیر آویزان است. یکصد و هشتاد درجه صورت و گردنش را برگرداند و به دخترک نگاه سرزنش باری کرد. چشمی نازک کرد. طوری به تماشاگران نگاه کرد که می شد از نگاهش خواند: واه واه دختر هم این قدر ترسو؟ در کسری از ثانیه تماشاگران به گربه خندیدند. گربه چشم از دخترک برگرفت. نگاهی پر غرور و گذرا به همه تماشاگران انداخت مدتی براندازشان کرد و سرش را برگرداند و نمایش را نگاه کرد. از این طرز نگاه کردن گربه، افکاری بر من هجوم آورد : چه نگاه عجیبی. مثل یک آدم متفکر نگاه می کند. از نگاهش می شود خواند که می گوید: چه تونه ؟ چرا می خندید؟ یه کاره ، پا شدین بدون دعوت اومدین خونه ی من، خنده هم به من می کنید؟ درسته که خیلی ها می گن تئاتر شهر، و حتی همه تئاتر ها توی شهر، مثل همه جای دنیا مال شهرداری هاست، بعضی ها هم میگن مال دولته ولی من میگم خونه مال کسی یه که توش زندگی می کنه. زندگی ما هم سال هاست که این جاست ، پس این جا خونه ی ماست. شما که بیشتر از دو ساعت خودتونو مهمون ما نکردید. یک نمایش می ببینید و می رید. بیست و دو ساعت دیگه اش شما این جا نیستید، ما هستیم. ما توی خونه خودمون زندگی می کنیم. حالا ما لطف می کنیم به شما اجازه می دیم، بیایید خونه ی ما و حرفی هم نمی زنیم. دیگه قرار نیست به ما بخندید.
همه این صحنه ها بیشتر از چند ثانیه طول نکشید. اطرافیان دختر هم خود را جمع و جور کردند و به ملاحظه اجرای نمایش ساکت شدند و به صحنه نگاه کردند. ماده گربه هم از تماشاگران رو برگرداند و باسنش را روی کف صحنه گذاشت، دمش را دور خود جمع کرد و دست ها را جلویش گذاشت و پشت به تماشاگران که او را تماشا می کردند، به بازی بازیگران نگاه کرد. تکان نمی خورد. عین مجسمه شده بود. تماشاگران هم فقط گربه را تماشا می کردند. مدتی به همین حالت با گردنی کمی کج، مانند منتقدان و ارزیابان بازی بازیگران را نگاه کرد، بعد انگار که بدش آمده باشد، راهش را به سوی یالان های سمت راست صحنه (پرده های عمودی کناری ) کج کرد و سلانه سلانه لای آن ها از نظر ها گم شد. کرکر خفیف خنده تماشاگران بلند شد. اما بازیگران که لحظه درامی را بازی می کردند، اندکی از خنده ها منقلب شدند، ولی زود به خود آمدند و بازی خود را ادامه می دادند.
حالا دیگر من، گردن افراشته تر می توانستم نگاه های بغل دستی ام را تحمل کنم. مطمئن بودم که دیگر مرا دیوانه نخواهد انگاشت. نگاهی به او انداختم و آهسته گفتم: "زیر پای من بود". بغل دستی، با سر به تندی تایید کرد و به دیدن نمایش پرداخت. من هم نفس عمیقی کشیدم با خیال راحت تر به جریان صحنه نگاه کردم. اما دیگر نمی فهمیدم داستان نمایش از چه قرار است.
نگاهم به بازیگران روی صحنه بود ولی افکارم جای دیگری پرسه می زد. در دل گفتم این بیچاره ها مثلا داشتند بازی می کردند. آهسته نگاهی به تماشاگران انداختم. بعضی را خندان، بعضی را متعجب، و بعضی را متفکر دیدم. از خاطرم گذشت که آیا این اتفاق، خود نمی تواند یک نمایش باشد؟ نکند این هم یکی از ترفند های نوآورانه ی آوانگار دیست های وطنی است که معتقدند تماشاگر نمی فهمد هرچه گفتی و هرچه کردی مهم نیست. هرچه بیشتر نفهمند ترا بزرگتر می دانند؛ با خود می گویند حتما چیزی هست که این هنرمند می فهمد و ما نمی فهمیم. هرچه نمایش غامض تر، از نظر مسولان بی درد سر تر، و قابل حمایت تر و راحت ترهم سر به بالش می گذارند. آن هم با تماشاگران صبور و نظر بلندی که ما داریم می بینی که در انتهای نمایش ( رورانس ) حتی زمانی که از نمایش خوششان هم نیامده، همراه بقیه کسانی که از نمایش خوششان آمده تشویق می کنند؛ دست می زنند و به احترام از صندلی ها بلند می شوند. حتما به خود می گویند اگر بلند نشوم دیگران خواهند گفت چه آدم نفهمی است! آخر، این تماشاگران عزیز کی باید متوجه شوند که در دنیا وقتی برای نمایشی از صندلی ها بلند می شوند که شاهکاری روی صحنه اتفاق بیفتد، ولی تماشاگران ما آن قدر نظر بلند هستند که برای هر نمایش... از جا بلند می شوند و دست هم می زنند.
در همین افکار کج و کوله غوطه ور بودم که دیدم همان ماده گربه خوشگل با ناز و کرشمه، یک نگاه به تماشاگران و یک نگاه به جلو، به دنبال شخصیت عنکبوت از پله های روبرو بالا رفت. بازیگر عنکبوت متوجه شد ولی برای این که بازی اش خراب نشود خود را به ندیدن زد. گربه هم از پله ها بالا رفت و به پاگرد بالکن که رسید، مسیرش را عوض کرد. پرید روی میله ی نازکی که چراغی خاموش به آن آویزان بود و مثل بند بازان سیرک روی میله حرکت کرد. بازیگر دیالوگ می گفت ولی کسی به او نگاه نمی کرد! بانو گربه هم درحالی که با غرور تماشاگران را نگاه می کرد، نرم نرم روی میله حرکت کرد و در سمت چپ از نظر ها ناپدید شد. بازیگر بیچاره با گوشه چشم این رقیب را می دید، ولی برا ی این که بازی اش خراب نشود به روی خود نمی آورد به بازی اش ادامه می داد.
خنده ی تماشاگران به محض رفتن گربه، یک لحظه مرا متوجه نکته ای کرد که نکند تنها من هستم که این گربه را پدیده ی اتفاقی و خارج از نمایش تلقی می کنم. نکند اسمش توی بروشور آمده و من ندیده ام؟! انگار تماشاگران با این گربه آشنا هستند؛ نکند او هم مانند خیلی از جوانان ما به بیماری عشق بازیگر شدن دچار شده ولی از آن جا که پول نام نویسی و پرداخت گزاف شهریه ی این بنگاه های بازیگر سازی را ندارد، موقعیت را غنیمت دانسته استعداد خود را نشان می دهد و با حضور افتخاری خود در نمایش های تئاتر شهر، بدون دریافت دستمزد، باعث انبساط خاطر تماشاگران می شود. شاید هم این بار، به خاطر این که نمایش خاص است ، احساس کرده که قلمروش توسط این رقیبان در خطر است، احتمالا برای حراست از قلمروش امشب بیشتر جولان می دهد و این طور خود نمایی می کند و حضورش را بیشتر به رخ می کشید. آخر در نمایش های عادی ،شخصیت ها، شاه ، وزیر ، کارگر ، روستایی ، دانش آموز و خلاصه آدم اند؛ ولی در این نمایش، موش و سوسک و ملخ و کرم و مگس اند.
این افکار مزخرف دست از سرم بر نمی داشت. فکر کردم اگر نمایش تراژدی بود، بازیگران چه خاکی بر سرشان می ریختند؟ مثلا اتللو درحال خفه کردن دزدمونا است که ، آقا، یا بانو گربه داخل خوابگاه تشریف می آورند، چه خواهد شد؟ بعد پیش خود فکر کردم برای بازیگران ماهر که این مساله مهم نیست. اتللو، حضور گربه را توجیه خواهد کرد. یا جمله ای مثل این خواهد گفت : ای حیوان نجیب، تو نیزآمده ای تا شاهد این ظلمی که دزدمونا و کاسیو بر من روا داشتند باشی؟! بله این توجیه ، مربوط به درسی از بازیگری است که بازیگران باید به آن مسلط باشند که اتفاقات غیر قابل پیش بینی را به طور فی البداهه توجیه کنند و از خود چیزی بسازند و نگذارند تماشاگر حس کند که نمایش افتاد، ( خراب شد) باید با مهارت، آن اتفاق را از آن رویداد نمایش کرد. مثلا همین بازیگری که نقش عنکبوت را بازی می کرد و بی اعتنا به گربه از پله ها بالا رفت، اشتباه کرد. اگر بازیگر ماهری بود، می بایست با گربه ارتباط برقرار می کرد و جمله ای می گفت که با نمایش هم سازگار باشد. یعنی گربه را با خلاقیت وارد نمایش می کرد. مگر نگفته اند که تئاتر یک زندگی است منتها روی صحنه ؟ بنا براین بازیگران هر اتفاقی غیر مترقبه ای را باید تبدیل به نمایش کنند.
مسئولین تئاتر هم اساسا حیوان دوست و طرفدار حیات وحشند. برا ی همین این گربه ها را از تئاتر شهر بیرون نمی اندازند. در ضمن به این فکر هم هستند که نمایش باید به زندگی نزدیک باشد. می خواهند بازیگران ما تجربه و مهارت بداهه سازی کسب کنند و نمایش ها هر چه بیشتر به زندگی نزدیک شود. مثلا چند وقت پیش اسبی را برای نمایشی در سالن اصلی، در پشت تماشاخانه "سایه" به مدت سی شبانه روز نگه داری کردند. وقتی تماشاگران وارد سالن انتظار "سایه" و "چهارسو" می شدند و حتی هنگام نمایش در این سالن ها اجرا می شد، بوی پهن مانده ی اسب شامه ی تماشاگران را به زندگی واقعی و رئالیستی نزدیک می کرد و باعث می شد که زندگی روی صحنه را بیشتر لمس و حس کرده، با شخصیت ها همذات پنداری کنند. مگر نگفته اند که تئاتر یعنی زندگی، منتها روی صحنه، پس در زندگی هم می تواند گربه حضور داشته باشد. و یا اصلا انسان باید حیوان دوست باشد و مسئولین وظیفه دارند که اندیشه حب حیوانات را در تماشاگران جا بیاندازند. همچنین رئالیسم و ناتورالیسم صحنه ای حکم می کند که در صحنه ، سوسک ، مارمولک ، گربه ، اسب ، سگ، خر حضور داشته باشد.
در این اندیشه های مزخرف بودم که ناگهان دیدم تماشاگران دارند دست می زنند؛ نمایش تمام شده بود و من هیچ از نمایش نفهمیده بودم. من هم شروع کردم به دست زدن. در دل به خود خندیدم و گفتم برای چی دست می زنم که دیدم تماشاگران از صندلی هایشان بلند شدند، و من هم البته با کمی با تردید، مانند... از جا بلند شدم و دست زدم.

کاظم هژیرآزاد